سيد جلال الدين آشتيانى

390

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )

هم از اين رو گفت آن بحر صفا * نيست اندر « جبّه‌ام الا خدا » آن « انا الحق » گفت اين معنى نمود * گر به صورت پيش تو دعوى نمود ليس في الدارين آن كو گفته است * درّ اين معنى چه نيكو سفته است

--> خلايق را ارشاد مىنمايند ، از اين قسم كلمات بلسان نمىآورند ، آنست كه از وحدت به كثرت رجوع نموده و صحو بعد از محو براى آنها حاصل شده است و استعداد ادامه سلوك داشته‌اند و توفيق شامل حال آنها گشته است . به بيان ديگر : وجود حقيقى حق تعالى است و در مظاهر ممكنات وجود حق است كه منعكس شده است حضرت صادق « عليه السلام » در برخى از اوقات هنگام قرائت ذكر ركوع غشوه عارض مىشد حضرت قبل از عروض خشوه ذكر ركوع را تكرار مىنمودند « روى انه خرّ مغشيا عليه و هو في الصلاة فسئل عن ذلك فقال ما زلت اردد الآية حتى سمعتها من المتكلم بها » . حال كسانى كه اهل شهود و مطلع كلام حقند و از ظهر و بطن قرآن گذشته‌اند ، همين است كه كلام را از حق مىشنوند . همه ذرات عالم همچو منصور * تو خواهى مست گير و خواه مخمور در اين تسبيح و تهليلند دايم * بدين معنى همه باشند قايم سريان هويت الهيه بحسب فعل و ظهور او در مرائى آفاق و انفس ، منشأ وجود اشياء است . اگر حق تجلى در اعيان ننموده بود ، هيچ موجودى نبود ، ولى درك كامل اين حقيقت براى كسى كه فناى در توحيد ندارد و منغمر در مال و مناصب دنيوى است محال و ممتنع است . اطلاع كامل بر يگانگى هستى مطلق جز از راه تصفيه حاصل نمىگردد . اگر كسى گوش شنوائى مانند كليم داشته باشد ، از همه ذرات جهان بانگ انا الحق مىشنود : همچو كليم تا كه بطور دل آمديم * « إِنِّي أَنَا اللَّهُ » از همهء عالم شنيده‌ايم علما و دانشمندانى كه اهل سير و سلوك بوده‌اند ، از اين قبيل كلمات زياد گفته‌اند . مرحوم حاج ملا احمد نراقى كه از اعاظم فقهاى اماميه است گويد : من مدتى را به حال سلوك و رياضت و اعراض از خلق گذراندم بعد از مدتى حالتى به من دست داد كه اين اشعار را حاكى از لسان حالم قرار دادم . عمريست كه اندر طلب دوست دويديم * هم ميكده هم مدرسه هم صومعه ديديم با هيچ‌كس از دوست نديديم نشانى * از هيچ كسى هم خبر او نشنيديم پس كنج خرابى ، ز عالم بگزيديم * تنها دل و افسرده و نوميد خزيديم سر بر سر زانو بنهاديم و نشستيم * هم بر سر خود خرقهء صد پاره كشيديم گر تشنه شديم آب ز جوى مژه خورديم * ور گرسنه لخت جگر خويش مكيديم تا آنكه در آخر اشعار خود بعد از مژده و بشارت وصال دوست گويد :